تبليغاتX
یک نکته از این معنی ... - از داستانهای مثنوی
من خویش مهر و دوستی ام نه قرابت و نزدیکی ."بزرگمهر"
 

گفت دانایی برای داستان

که درختی هست در هندوستان

هر کسی کز میوه ی او خورد و برد

نی شود او پیر ، نی هرگز بمرد

پادشاهی این شنید از صادقی

بر درخت و   میوه اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز دیوان ادب

سوی هندستان روان کرد از طلب

سالها می گشت آن قاصد از او

گرد هندستان برای جست و جو

شهر شهر از بهر این مطلوب گشت

نی جزیره ماند و نی کوه و نه دشت

هر که را پرسید ،کردش ریشخند

کاین که جوید جز مگر مجنون بند ؟

قاصد شه بسته در جستن کمر

می شنید از هر کسی نوعی خبر

بس سیاحت کرد آنجا سالها

می فرستادش شهنشه مالها

           *********

چون بسی دید اندر آن غربت تعب

عاجز آمد آخرالامر از طلب

بود شیخی عالمی قطبی کریم

اندر آن منزل که آیس شد ندیم

رفت پیش شیخ با چشم پر آب

اشک می بارید مانند سحاب

گفت :شاهنشاه کردم اختیار

از برای جستن یک شاخسار

که درختی هست نادر در جهات

میوه ی او  مایه ی آب حیات

سالها جستم، ندیدم یک نشان

جزکه طنز و تسخر این سرخوشان

          *********

شیخ خندید و بگفتش:ای سلیم

این درخت علم باشد در علیم

بس بلند و بس شگرف و بس بسیط

آب حیوانی ز دریای محیط

تو به صورت رفته ای ای بی خبر

زان ،ز شاخ معنیی بی بار و بر

آن یکی کش صدهزار آثار خاست

کمترین آثار او عمر بقاست .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:53  توسط  سروچمان   |