نجاری با همکارانش ، در جست و جوی مواد اولیه ی کار ، در ایالتی سفر میکردند . درخت عظیمی
را دیدند . اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند ، نمی توانستند دورش را بگیرند و آنقدر بلند
بود که نوکش به ابرها می رسید .
استاد نجار گفت : وقتمان را تلف نکنیم ، قطع کردنش زحمت زیادی می برد . اگر بخواهیم با آن
قایقی بسازیم ، آنقدر سنگین می شود که غرق می شود . اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم ،
دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت .
همه به راه افتادند ، یکی از کار آموزها گفت : درخت به این بزرگی به هیچ دردی نمی خورد !
استاد نجارگفت :اشتباه می کنی . او سرنوشت خودش را دارد . اگر مثل بقیه بود ، قطعش کرده
بودیم .اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد ، برای همین زمان درازی نیرومند و سرافراز ، زنده
می ماند .