تبليغاتX
یک نکته از این معنی ...
من خویش مهر و دوستی ام نه قرابت و نزدیکی ."بزرگمهر"
 

ما روحیه ی کودکی را از دست داده ایم . کودک بودن یعنی کنار گذاشتن هرگونه انتقاد و ایرادجویی،

لذت بردن از زندگی ، سهیم شدن در همه ی خوبی ها با دیگران ، عشق ورزیدن و خندیدن.

ما تصور می کنیم که بالغ شده ایم و دیگر نیازی به آغوش پر مهر مادر داریم ، اما لازمست که دوباره

کودک شویم و با همه دوست و مهربان باشیم ، نه ایرادجو و وحشت زده .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:23  توسط  سروچمان   | 
 

نجاری با همکارانش ، در جست و جوی مواد اولیه ی کار ، در ایالتی سفر میکردند . درخت عظیمی

را دیدند . اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند ، نمی توانستند دورش را بگیرند و  آنقدر بلند

بود که نوکش به ابرها می رسید .

استاد نجار گفت : وقتمان را تلف نکنیم ، قطع کردنش زحمت زیادی می برد . اگر بخواهیم با آن

قایقی بسازیم ، آنقدر سنگین می شود که غرق می شود . اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم ،

دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت .

همه به راه افتادند ، یکی از کار آموزها گفت : درخت به این بزرگی به هیچ دردی نمی خورد !

استاد نجارگفت :اشتباه می کنی . او سرنوشت خودش را دارد . اگر مثل بقیه بود ، قطعش کرده

بودیم .اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد ، برای همین زمان درازی نیرومند و سرافراز ، زنده

می ماند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:58  توسط  سروچمان   | 
 

خلاف دوستی کردن ، به ترک دوستان گفتن

نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن

گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می دارد

نه بی او می توان بودن نه با او می توان گفتن

هزارم درد می باشد که می گویم نهان دارم

لبم با هم نمی آید چو غنچه روز بشکفنن

ز دستم برنمی خیزد که انصاف از تو بستانم

روا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن ؟

چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی

محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

نصیحت گفتن آسان است سرگردان عاشق را

و لیکن با که می گویی ؟ که نتواند پذیرفتن

گر از شمشیر برگردی ، نه عالی همتی سعدی !

تو کز نیشی بیازردی ، نخواهی انگبین رفتن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:44  توسط  سروچمان   | 
 

مراقب کلماتی که به کار می برید باشید ، چون وقتی لبان شما را ترک می کند ، در همه جا

پراکنده می شوند . آنگاه دیگر  هیچ  کاری از دستتان برنمی آید و  هرگز نمی توانید آنها را به

جای نخست بازگردانید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:48  توسط  سروچمان   | 
 

دبیر ادبیات سال چهارم دبیرستان من علاوه بر اینکه معلم با سوادی بود ، مرد خوبی هم بود .

از تجربیاتی که در زندگیش کسب کرده بود ، از افکار واندیشه های خودش و از دیدگاهش به دنیا ،

کار و زندگی برامون صحبت می کرد . غیر از فارسی ، درس زندگی هم می داد . 

می گفت : کل معنای زندگی هر فرد در یک بیت شعر یا یک جمله متبلور است . یادمه خودش این

بیت رو برامون خوند .

گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی   

با قلم نش حبابی بر لب  دریا  کشید

اون روز هر کدوم از همکلاسی هام یه بیت خوندند . نوبت به من که رسید ، منم  این بیت رو

خوندم .

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

الان بعد از سیزده سال خیلی اتفاق ها تو زندگیم افتاده ، افکار و اندیشه هام  بارها و بارها

آلوده شده ، دچار بیماری شده ، مسموم شده ، فلج شده و از نو پا گرفته . بزرگ شدم  و

مثل همه ی شما خیلی عوض شدم . دیگه سرما و گرمای روزگار را می تونم حس کنم .

امروز شعر کتاب زندگیم عوض شده ، فردا هم ممکنه عوض بشه ...

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم  پریدیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:53  توسط  سروچمان   | 
 

جایی خوندم ، که "برای انسان های بزرگ اندیش بن بستی وجود ندارد" . شاید منظور اینه که راحت

و فارغ از  غم و اندوه  زندگی می کنند ،یعنی وقتی با مشکل یا مسئله ای مواجه می شن ، راهی

پیدا می کنند و یا راهی می سازند .

در زندگی هر یک از ما لحظاتی پیش می آد که فکر می کنیم ما هم از همان قماشیم ، خستگی

ناپذیر ، شکست ناپذیر ، قوی ، استوار ، عاقل ، دانا و ...

( اعتراف می کنم برای من یکی پیش اومده .) این خصوصا وقتیه که از خواهر ، برادر ، دوست یا

همکار به خاطر واکنشی که در برابر اتفاقی  ناگوار ، بی عدالتی یا بی مهری روزگار ، داشته یا

داره ، ایراد می گیریم ، اعتراض می کنیم  یا گاهی حتی باز خواست می کنیم . آخه این کار رو

چرا کردی ،ا ین حرف رو چرا گفتی ، باید می رفتی و ...- من بودم ال می کردم ، من بودم اینو

می گفتم ، من بودم نمی رفتم ...

چی باعث میشه فکر کنیم ما بودیم اون کار رو نمی کردیم یا کار به اینجا نمی کشید یا اوضاع

بهتر از این بود ؟ جز غرور و خودبزرگ بینی کاذب  چی می تونه باشه .

برای یک بار هم که شده فکر کنیم این آدم ممکنه لااقل اندازه ی ما فهم و علم و حلم داشته

باشه ، ممکنه همه ی راهکارهای شفاهی ما رو که گفتنش سهله ، عملا امتحان کرده باشه

یا ممکنه حتی بیشتر از اینا برای زندگیش هزینه کرده باشه .

دور باد روزی که کاری ، رفتاری یا جمله ای نا پسند تمام زندگی و  افکار مون رو به هم بریزه ،

هرگز نیاد روزی که کارد زمانه به استخوان آرامش مون برسه که .................................. 

اون روز بعضی ازرشته ها  ، پنبه می شه و هیچ کدوم از جمله های قشنگی که تا دیروز با

استادی بیان می کردیم ، به دادمون نمی رسه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:53  توسط  سروچمان   | 
 

ملانصرالدین به خانه ی مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا ، صدقه ای از او بگیرد . کلفت پیری در را

باز کرد .

ملا گفت : بگو ملانصرالدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند .

کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت .

- اربابم در خانه نیست .

- پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ا ی برایش دارم . به او بگو دفعه ی بعد که در خانه

نیست ، سرش را پشت پنجره جا نگذارد ، آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:36  توسط  سروچمان   | 
 

ذکی  شنید که شاه از دوستانش می پرسد که زیباترین نغمه ی روی زمین چیست . یکی

گفت : نوای نی .

دیگری گفت : آواز پرنده ها .

سومی گفت آوای زن .

تمام شب بحث کردند و به هیچ نتیجه ای نرسیدند .

چند روز بعد ، ذکی، شاه و دوستانش را به صرف شام دعوت کرد . در تالار، بهترین گروه نوازندگان

ترانه های زیبایی می نواختند ، اما سر میز ، غذایی نبود .نزدیک نیمه شب ، گرسنگی به همه

فشار آورد .ذکی شام بسیار خوبی آورد .

شاه گفت : بعد از ین همه ساعت گرسنگی ، صدای تلق و تلق ظروف نغمه ی ایزدی است .

ذکی پاسخ داد : به سوال شما پاسخ دادم . زیباترین نغمه ی جهان چیست ؟ می تواند صدای زن

محبوبت باشد ، یا آواز پرنده ها ، یا به هم خوردن ظروف . بستگی دارد چه بخواهید . زیباترین

نغمه ی جهان ، صدایی است که در آن لحظه ، دل شما تمنای شنیدنش را دارد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:12  توسط  سروچمان   | 
 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم         خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد           حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود            ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت       ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز        ما دم همت بر او بگماشتیم 

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد        جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی بما دل  حافظا           ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:39  توسط  سروچمان   | 
 

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست      یا که من بسیار مستم یاکه سازت ساز نیست

ساقیا  امشب  مخالف می نوازد  تار  تو         یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:47  توسط  سروچمان   | 
 

به تمامی کسانی که در شمال ، جنوب ،مشرق و مغرب زمین سکنی دارند فکر کنید و آرامش و

نیک خواهی را در آنها بدمید . بادا که همه  شادمان  و  سعادتمند  باشند ! بادا آنان که شما را

دوست دارند و یا آنان که به هر دلیل نمی توانند شما را دوست داشته باشند ، بادا همه ، بدون

هیچ استثنایی شادمان باشند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:5  توسط  سروچمان   |