دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند...
از شهری سخن میگویند که در آن همه شاد بودند.ساکنان آن هر کاری میخواستند، میکردند و به
خوبی با هم کنار می آمدند. فقط شهردار غمگین بود ، چون مدیریتی لازم نبود .زندان خالی بود،
دادگاه هرگز به کار نمی آمد و محضرخانه ها هم هیچ کاری نداشتند. چون ارزش قول مردم بیشتر
از اسناد مکتوب بود .
یک روز، شهردار چند کارگر را از شهر دوری فراخواند تا در وسط میدان اصلی شهر ، یک چهار دیواری
بنا کنند . تا یک هفته صدای چکش و اره شنیده می شد .در پایان هفته ،شهردار همه اهالی را به
مراسم افتتاح دعوت کرد . تخته های دروازه مو قرانه برداشته شدند و در آنجا...
یک چوبه دار ظاهر شد . مردم از هم می پرسیدند چوبه دار آنجا چه می کند. هراسان ،مسایلی را
که تا دیروز با توافق دو طرفه حل می کردند ،به دادگاه بردند . به محضرخانه ها رفتند تا آن چه را که
پیش از آن ،تنها یک قول مردانه بود ،ثبت کنند . و از ترس قانون ، به گفته های شهردار توجه کردند.
افسانه می گوید آن چوبه دار هرگز به کار نرفت ولی حضورش همه چیز را دگرگون کرد.
بعضی از ما آدمها فکر میکنیم وقتی می تونیم زنگی کنیم که یه خونه حسابی ،یه ماشین مدل بالا ،
حساب بانکی هنگفت و ...داشته باشیم .یادمه دوستی میگفت اون روز که قسط و قرض و وام هام
تموم بشه ،تازه زندگیم شروع میشه .اون یکی میگفت :روزی که وارد دانشگاه بشم ...
روزی که پام اون ور آب برسه ...
روزی که سربازیم تموم بشه...
روزی که بچه دار بشم ...
روزی که .....
به نطر من زندگی همین لحطه ای که من دارم مینویسم ،نفس میکشم ،مقروضم ،اجاره نشینم ،
پشت کنکورم ،و ... میشه با وجود همه اینا زندگی کرد و شاد بود و از دنیا لذت برد.بیاید زندگی را به
فردایی که ممکنه هرگز نباشه موکول نکنیم و همین حالا انگار که همه آرزوهامون محقق شده
رفتارکنیم .