تبليغاتX
یک نکته از این معنی ...
من خویش مهر و دوستی ام نه قرابت و نزدیکی ."بزرگمهر"
 

آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد ؟

آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد ؟

...

من دل به زیبایی ، به خوبی می سپارم ، دینم این است

من مهربانی را ستایش می کنم ، آیینم این است

من رنجها را با صبوری می پذیرم

من زندگی را دوست دارم

انسان و باران و چمن را می ستایم

انسان و باران وچمن را می سرایم .

در این گذرگاه

بگذار خود را گم کنم در عشق ، در عشق

بگذار ازین ره بگذرم با دوست ، با دوست ...

"ف.مشیری "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:48  توسط  سروچمان   | 
 

با خدای خویش آشنا گرد ، که غریبی که به شهر آشنایی دارد با کسی ، آنجا قوی دل تر

بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:10  توسط  سروچمان   | 
 

کشاورزی بود که الاغ پیری داشت . روزی الاغ در چاه نزدیک منزل سقوط کرد .کشاورز چون از

الاغ پیر دل کنده بود و بیرون آوردن او را از ته چاه مقرون به صرفه نمی دانست ، از همسایه ها

خواست تا چاه را با خاک پر کنند که هم الاغ مدفون شود و هم بوی تعفن او فضا را آلوده نکند.

همسایه ها خاک آوردند و شروع به پر کردن چاه نمودند.

هر بار که سطل پر از خاک را داخل چاه می ریختند ، الاغ پیر برحسب عادت برمی خاست ،خودش

را تکان می داد و سر پا می ایستاد . با این کار خاکها در اطراف او  می ریخت و  او  روی  آنها

می ایستاد .

نتیجه آن شد که کم کم ارتفاع چاه کمتر شد و الاغ پیر با تکیه بر اصل " خودت را تکان بده و سر

پا بایست " موفق شد از چاهی که قرار بود مدفنش شود ، نجات یابد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط  سروچمان   | 
 

گفت دانایی برای داستان

که درختی هست در هندوستان

هر کسی کز میوه ی او خورد و برد

نی شود او پیر ، نی هرگز بمرد

پادشاهی این شنید از صادقی

بر درخت و   میوه اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز دیوان ادب

سوی هندستان روان کرد از طلب

سالها می گشت آن قاصد از او

گرد هندستان برای جست و جو

شهر شهر از بهر این مطلوب گشت

نی جزیره ماند و نی کوه و نه دشت

هر که را پرسید ،کردش ریشخند

کاین که جوید جز مگر مجنون بند ؟

قاصد شه بسته در جستن کمر

می شنید از هر کسی نوعی خبر

بس سیاحت کرد آنجا سالها

می فرستادش شهنشه مالها

           *********

چون بسی دید اندر آن غربت تعب

عاجز آمد آخرالامر از طلب

بود شیخی عالمی قطبی کریم

اندر آن منزل که آیس شد ندیم

رفت پیش شیخ با چشم پر آب

اشک می بارید مانند سحاب

گفت :شاهنشاه کردم اختیار

از برای جستن یک شاخسار

که درختی هست نادر در جهات

میوه ی او  مایه ی آب حیات

سالها جستم، ندیدم یک نشان

جزکه طنز و تسخر این سرخوشان

          *********

شیخ خندید و بگفتش:ای سلیم

این درخت علم باشد در علیم

بس بلند و بس شگرف و بس بسیط

آب حیوانی ز دریای محیط

تو به صورت رفته ای ای بی خبر

زان ،ز شاخ معنیی بی بار و بر

آن یکی کش صدهزار آثار خاست

کمترین آثار او عمر بقاست .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:53  توسط  سروچمان   | 
 

فروتن باش ، اما غرور خویش را حفظ کن .

خم شو ، اما سرافراز بمان .

خود را خالی کن ، اما سرشار بمان .

خد را بفرسای ، اما تازه بمان .

" لائوتزه "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 19:46  توسط  سروچمان   | 
 

ما روحیه ی کودکی را از دست داده ایم . کودک بودن یعنی کنار گذاشتن هرگونه انتقاد و ایرادجویی،

لذت بردن از زندگی ، سهیم شدن در همه ی خوبی ها با دیگران ، عشق ورزیدن و خندیدن.

ما تصور می کنیم که بالغ شده ایم و دیگر نیازی به آغوش پر مهر مادر داریم ، اما لازمست که دوباره

کودک شویم و با همه دوست و مهربان باشیم ، نه ایرادجو و وحشت زده .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:23  توسط  سروچمان   | 
 

نجاری با همکارانش ، در جست و جوی مواد اولیه ی کار ، در ایالتی سفر میکردند . درخت عظیمی

را دیدند . اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند ، نمی توانستند دورش را بگیرند و  آنقدر بلند

بود که نوکش به ابرها می رسید .

استاد نجار گفت : وقتمان را تلف نکنیم ، قطع کردنش زحمت زیادی می برد . اگر بخواهیم با آن

قایقی بسازیم ، آنقدر سنگین می شود که غرق می شود . اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم ،

دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت .

همه به راه افتادند ، یکی از کار آموزها گفت : درخت به این بزرگی به هیچ دردی نمی خورد !

استاد نجارگفت :اشتباه می کنی . او سرنوشت خودش را دارد . اگر مثل بقیه بود ، قطعش کرده

بودیم .اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد ، برای همین زمان درازی نیرومند و سرافراز ، زنده

می ماند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:58  توسط  سروچمان   | 
 

خلاف دوستی کردن ، به ترک دوستان گفتن

نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن

گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می دارد

نه بی او می توان بودن نه با او می توان گفتن

هزارم درد می باشد که می گویم نهان دارم

لبم با هم نمی آید چو غنچه روز بشکفنن

ز دستم برنمی خیزد که انصاف از تو بستانم

روا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن ؟

چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی

محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

نصیحت گفتن آسان است سرگردان عاشق را

و لیکن با که می گویی ؟ که نتواند پذیرفتن

گر از شمشیر برگردی ، نه عالی همتی سعدی !

تو کز نیشی بیازردی ، نخواهی انگبین رفتن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:44  توسط  سروچمان   | 
 

مراقب کلماتی که به کار می برید باشید ، چون وقتی لبان شما را ترک می کند ، در همه جا

پراکنده می شوند . آنگاه دیگر  هیچ  کاری از دستتان برنمی آید و  هرگز نمی توانید آنها را به

جای نخست بازگردانید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:48  توسط  سروچمان   | 
 

دبیر ادبیات سال چهارم دبیرستان من علاوه بر اینکه معلم با سوادی بود ، مرد خوبی هم بود .

از تجربیاتی که در زندگیش کسب کرده بود ، از افکار واندیشه های خودش و از دیدگاهش به دنیا ،

کار و زندگی برامون صحبت می کرد . غیر از فارسی ، درس زندگی هم می داد . 

می گفت : کل معنای زندگی هر فرد در یک بیت شعر یا یک جمله متبلور است . یادمه خودش این

بیت رو برامون خوند .

گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی   

با قلم نش حبابی بر لب  دریا  کشید

اون روز هر کدوم از همکلاسی هام یه بیت خوندند . نوبت به من که رسید ، منم  این بیت رو

خوندم .

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

الان بعد از سیزده سال خیلی اتفاق ها تو زندگیم افتاده ، افکار و اندیشه هام  بارها و بارها

آلوده شده ، دچار بیماری شده ، مسموم شده ، فلج شده و از نو پا گرفته . بزرگ شدم  و

مثل همه ی شما خیلی عوض شدم . دیگه سرما و گرمای روزگار را می تونم حس کنم .

امروز شعر کتاب زندگیم عوض شده ، فردا هم ممکنه عوض بشه ...

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم  پریدیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:53  توسط  سروچمان   |